مـشـتـری فـقـیـر (داستان زیبا)
دسته بندی ها :داستان, داستان خارجی
در اوزاکای ژاپن ، شیرینیسرای بسیار مشهوری بودشهرت آن به خاطر شیرینیهای خوشمزهای بود که میپخت .
مشتریهای بسیار ثروتمندی به این مغازه میآمدند ، چون قیمت شیرینیها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوشآمد مشتریها به این طرف نمیآمد ، مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباسهای مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیشخوان آمد، قبل از آنکه مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوشآمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیبهایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد.
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دستهای مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک میکرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم میکرد
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتریهای ثروتمند از جای خود بلند نمیشوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید؟
صاحب مغازه در پاسخ گفت:
مرد فقیر همهی پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود.
شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آنقدر که برای مرد فقیر، خوب و باارزش است.هم اکنون در باتا:
گردآوری : پایگاه اطلاع رسانی باتا
دسته بندی ها :داستان, داستان خارجی
بیشتر بخوانید :



داستان عاشقانه و غم انگیز زیبا از یک دختر
كاري كوچك ولي تفاوتي بزرگ (داستان کوتاه)
چند پند مهم (حتما بخوانید)
داستانی بسیار زیبا و خواندنی!
داستان «دماغ گندهها» از تی جونز
تــــولــــدی نـــــــو
داستان مداد (داستان پندآموز)
شما نجار زندگی خود هستید !(داستان عبرت اموز)
پول دود کباب (داستان کوتاه آموزنده)
الاغ ملانصرالدین و تعمیر پشت بام خانه (داستان پندآموز)
شیوانا استاد معرفت(داستان تنها کار مفید آلان!)
مواظب باشید رویاهایتان را ندزدند!(داستان)
پیرزنی که کلیسا می رفت و چیزی یادش نمی ماند(داستان )
بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟/داستان
قویتر از تو، خودتی! (داستان)